داستان پودین



موسس ما



کارولین "پادین" جانسون ون هر فویل

22 اوت 1938 - 28 آوریل 2010


دیدگاه پودین فویل برای مزرعه پای هندز در سال 1984 زمانی که کوچکترین پسرش فیل، در یک تصادف با وسیله نقلیه موتوری دچار آسیب مغزی شد، آغاز شد. پودین کار زندگی خود را ایجاد یک محیط دوست داشتنی و دلسوز کرد که در آن بازماندگان بتوانند به آسیب احتمالی پس از آسیب برسند.

پودین، یک زن عمیقاً روحانی، نام "مزرعه پای هندز" را از کتاب مقدس موجود در حبقوق 3:19 الهام گرفت. «خداوند یهوه قوت من است و پاهایم را مانند پای هندی‌ها خواهد ساخت و مرا بر بلندی‌های خود راه خواهد داد.»

بینش، قدرت و شجاعت او عمیقاً از دست رفته است.



در زیر، که به زبان او نوشته شده است، داستان سفر پودین با فیل، کوچکترین پسرش، که در سن 16 سالگی دچار آسیب مغزی ویرانگر شد و تلاش او برای یافتن بهترین مراقبت ممکن برای او است.


خداوند می‌گوید: «من می‌دانم که نقشه‌هایی که برای شما دارم، برای رفاه و نه برای مصیبت که آینده و امیدی به شما بدهد.»ارمیا 29:11 NASV

11 سپتامبر به ما یادآوری می کند که در یک لحظه دنیای ما می تواند تغییر کند. و زمانی که این کار انجام می‌شود، اثر موجی غیرقابل اندازه‌گیری است و ما به دنبال یک «عادی جدید» هستیم. این برای ما بیش از بیست سال پیش بود که فیلیپ دچار آسیب مغزی بسته شد. دنیای ما تغییر کرده بود و باید یک "عادی جدید" یاد می گرفتیم.

در سال 1984، هیچ نقشه راه یا مسیری برای سفر ما وجود نداشت، اما این باور تزلزل ناپذیر بود که فیلیپ آینده و امیدی خواهد داشت. برای رشد و شکوفایی این بذر کوچک ایمان در چشم انداز مزرعه هندز فیت، چهارراه ها، نقاط عطف و توقف های زیادی در طول مسیر لازم است. نکات مثبت و منفی هر توقف در مسیر معلمان ما بودند.

اولین قدم های ما در یک مرکز تروما محلی بود که در آن غم و اندوه زیاد بود، اما لطف بیشتر بود. این تنها مکانی در سفر 17 ساله ما خواهد بود که فراهم کرده است محل تجمع بزرگ و راحت برای خانواده و دوستان. در اینجا بود که ما برای اولین بار متوجه شدیم که فیلیپ هر جا که می رود، اثری از خود بر جای می گذارد. بارها به ما گفته شد که عشق ما به فیلیپ باعث شد او به زندگی بازگردد و عمیقاً بر کارکنان مراقبت از بیماران تأثیر گذاشته است. مهمان نوازی آنها تأثیری ماندگار بر ما داشت.

اقامت در اولین مرکز توانبخشی ما یک بررسی واقعی بود. فیلیپ که به سختی از کما خارج شده بود، با کلمات توهین آمیز و ناپسند دستور داده شد که دندان های خود را مسواک بزند. وقتی من مداخله کردم، پرستار توضیح داد که اکثر قربانیان آسیب مغزی از نوع خشن بودند و فقط یک زبان را می فهمیدند. او جایگزین شد، اما ما به سرعت چیزی در مورد کلیشه‌سازی یاد گرفتیم، الف نیاز بیمار به حمایت قوی و جدول زمانی بی رحمانه اقامت بیمار. درمانگران عالی بودند اما فیلیپ به اندازه کافی سریع حرکت نمی کرد.

به توصیه اکید روانشناس عصبی فیلیپ که یک مرکز پزشکی خاص بهترین است، به هیوستون، تگزاس نقل مکان کردیم. این اتاق های بزرگ و نور طبیعی مرکز توانبخشی محلی ما با اتاق های خیره کننده و تنگ یک بیمارستان معمولی جایگزین شد. اما، برنامه بین رشته ای عالی و عشق و مراقبت بی قید و شرط ساکنان هیوستون که من را به فرزندی پذیرفتند، ما را در روزهای بسیار سختی زمین نگه داشت. فیلیپ چندین تصادف بد و قابل اجتناب داشت، یکی که منجر به جراحی دو ساعته شد. من باید با این واقعیت روبرو می شدم که کارکنان همیشه دستورات را نمی خوانند یا از آنها پیروی نمی کنند و بهترین ها هرگز به اندازه کافی برای فرزند شما خوب نیستند. به نظر می رسید که هر بیمار بیشتر از فیلیپ پیشرفت کرده است و ساعت در حال تیک تاک است.

ما به مرکز توانبخشی محلی خود بازگشتیم تا به درمان ها ادامه دهیم، زیرا می دانستیم که به چیزی بهتر از بهترین نیاز داریم. پرسیدیم کجا برویم. هیچ کس نمی دانست گروهی وظیفه تحقیق را بر عهده گرفتند و دو احتمال را ارائه کردند، یکی در آتلانتا و دیگری در ایلینوی. تنش در هوا وجود داشت و کارکنان بین من و مارتین شکاف ایجاد کردند. یک هفته برای استراحت به هتل نقل مکان کردم و به آن فکر کردم وظیفه مقدس متولیان امر سلامت در زیر مجموعه خانواده.

کجا بود فیلیپ آینده و امید؟ نمی دانستم، اما داشتم بهترین و بدترین برنامه های توانبخشی را می دیدم و رشد آن دانه ریز را احساس می کردم.

از انتخاب ها بازدید کردیم. من تمام راه را تا Carbondale، Illinois - در هواپیما به سنت لوئیس دعا کردم. در اتوبوس به یک فرودگاه کوچک؛ در یک "پرنده گودال" به حومه شهر. و در ماشین کرایه‌ای به مرکز ایلینویز: «خداوندا، احساسات من قضاوتم را تیره کرده است. لطفا به من بگویید کجا بروم. آن را ساده کنید. آن را با حروف بزرگ و قرمز بزرگ بنویس که به صورتم برخورد کند تا نتوانم آن را از دست بدهم!» پس از گشت و گذار در محل و بررسی متل، به اتاق خود رفتیم و ماشین را در یک فضای موجود پارک کردیم. درست در مقابل ما یک مخزن بزرگ بنزین روی پاها قرار داشت که "GO ATLANTA" با رنگ قرمز در وسعت آن نقاشی شده بود.

"یهوه خدا قوت من است و پاهایم را مانند پاهای هندی خواهد ساخت و مرا بر بلندی های خود راه خواهد داد."حبقوق 3:19 KJV

تاسیسات آتلانتا جدید بود، جادار، پویا و نوآورانه. فیلیپ شروع به برداشتن گام‌های واقعی کرد، اما چیزی که خیلی خوب شروع شد، با شروع حکومت «خط پایین» بد پایان یافت: کاهش کیفیت و کمیت کارکنان. ما هر ده روز یک بار به آتلانتا سفر می‌کردیم، و یک آخر هفته متوجه شدیم که فیلیپ توسط یکی از هم اتاقی‌هایش کبود شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته است که اگر کسی او را لمس می‌کرد، از نظر فیزیکی خشونت‌آمیز می‌شد. بعضی چیزها ناگفتنی است. فیلیپ نیاز داشت یک گروه همتا در مکانی که خلق و خو، رفتار و سازگاری به دقت ارزیابی و پایش شد. با افزایش ترس ما، پیشرفت او کند شد.

قبل از بازگشت به خانه در اوایل سال 1993، آخرین توقف های فیلیپ در دورهام بود، ابتدا در دوره توانبخشی و بعداً در یک خانه کمکی. مرکز توانبخشی دارای بسیاری از اجزای ایده آل بود: درمان های شدید، سطح بالای فعالیت، گروه همسالان و گری، هم اتاقی عالی. فیلیپ و گری شکوفا شدند و پیشرفت کردند تا اینکه به یک خانه کمکی منتقل شدند.

خانه کمکی در دورهام کوچک بود، ساکنان آن در محله ناخواسته بودند و در نهایت یک کابوس کارکنان بود. در اینجا بود که فیلیپ دچار جراحت وحشتناکی از ناحیه آرنج شد که وقتی بیمارستان با کسب و کار مارتین تماس گرفت تا پوشش بیمه را بررسی کند، متوجه شدیم. این جراحت به حدی شدید بود که برای ترمیم آن، رئیس جراحی پلاستیک دوک بیش از 6 ساعت طول کشید. جراح به قدری نگران بود که محل جراحی به درستی مورد بررسی قرار نگیرد که به طور داوطلبانه خدمات خود و کلینیک خود را برای معاینه و پانسمان زخم تا زمان بهبودی اعلام کرد. این یک حادثه غیرقابل توجیه بود، همانطور که فیلیپ دچار کم آبی شدید شد. زمان بازگشت به خانه بود، نه سال از سفر.


تصویر
آنگاه خداوند به من پاسخ داد و گفت: «رؤیا را یادداشت کن و آن را بر الواح بنویس تا هر که آن را بخواند بدود. زیرا رؤیا هنوز برای وقت معین است، به سوی هدف می‌شتابد و شکست نخواهد خورد. تأخیر می کند، منتظرش باشید، زیرا قطعاً خواهد آمد، تأخیر نخواهد کرد.حبقوق 2: 2-3 NASV

با نگاهی به گذشته، مشخص است که چهارراه ها، نقاط عطف و توقفگاه های مسیر ما، تابلوهای راهنما و راهنما بودند که نقشه خدا را برای حال و آینده فیلیپ هدایت و توصیف می کردند.

من و مارتین شروع به جستجوی طولانی برای زمین کردیم. برای چندین سال، فایده ای نداشت، ما به دنبال زمین در منطقه Mt. Pleasant بودیم. یک روز صبح زود با کلماتی که در قلبم می تپید از خواب بیدار شدم: "تو در جهت اشتباه نگاه می کنی!" بلافاصله فهمیدم. ما به یک زمین بزرگ در یک محله مستقر نیاز داشتیم، دقایقی دور از تمام امکانات رفاهی و ضروریاتی که می توان به آنها امیدوار بود.

مارتین به یک دوست مشاور املاک زنگ زد. وقتی این ملک را دیدم، اگرچه برای فروش نبود، اما فهمیدم این همان است. در عرض چند روز، مال ما شد و ظرف یک سال، صاحب بسته دوم شدیم.

من اکنون در حال زایمان با چشم اندازی بودم که هیچ قدرتی برای ارائه آن نداشتم. یک بار دیگر با صدایی از خواب بیدار شدم: "از مارتی بپرس." از مارتی بخواهید که شغلی پردرآمد و امیدوارکننده در تجارت توسعه نرم افزار کامپیوتری را ترک کند؟ نمی‌توانستم بدانم که مارتی و همسرش لیزا از سال قبل شروع به دعا کردن برای فرصت شغلی کرده‌اند که به او اجازه می‌دهد زمان بیشتری را با خانواده‌اش بگذراند. همچنین نمی دانستم که آنها چقدر می خواهند کاری مهم برای فیلیپ انجام دهند.

آنگاه خداوند به من گفت: «خوب دیدی، زیرا من مراقب کلام خود هستم تا آن را اجرا کنم.» ارمیا 1:12 NASV

سه مرد حکیم به من برکت داده شده است که به من کمک کردند تا به این رؤیا محکم بمانم: فیلیپ با روح تزلزل ناپذیر عشق، صبر، مهربانی، ملایمت و نیکی. مارتین، با عشق بی‌وقفه و کار سرسختانه‌اش از جانب قربانیان آسیب مغزی. و مارتی، با فداکاری بی پایانش به خانواده، دوستان و کلیسا و توانایی شگفت انگیزش در مقابله با هر چیزی و انجام آن به خوبی.

ما تازه شروع کرده‌ایم، اما با سه مرد خردمند، هیئت ممتاز، انبوهی از داوطلبان و حمایت دوستان، این چشم‌انداز محقق خواهد شد.

کارولین ون هر فویل

"بیایید برخیزیم و بسازیم." بنابراین آنها دست خود را برای کار خوب گذاشتند.  نحمیا 2:18 NASV